در آغوش سایه ها

خرید بک لینک
سلام... امروز با اینکه درسای سنگینی داشتیم ولی خیلی روز خوبی بود!!! مخصوصا زنگ دینی! طبق تشخیص دبیر دینی که خودش استاد اینجور چیزاست رنگ درونی من زرد بود! حالا هاله و رنگ درونی و اینا ینی همه انسانا 7 تا رنگ دارن همون 7 تا رنگ رنگین کمان،ینی 7 تا رنگ درونشون وجود داره که واسه هرکسی یه رنگ نسبت به رنگای دیگه بیشتره و اون رنگ نشون از شخصیت و خصوصیات اون فرده!که البته میتونه اون رنگ ها تغییر کنه! حالا رنگای دیگه چه معنایی دارند بماند ولی طبق چیزای که دبیرم گفت و یه سرچی که خودم کردم فهمیدم واقعا رنگ زرد خیلی به شخصیت و علایق و خصوصیات من میاد!!!! بهترین چیزی که خیلی نظرمو جلب کرد تو خصوصیات افراد زرد،این بود که نوشته:از نوشتن و نقاشی کردن و کار با دستهاشان بسیار لذت می برند...و من دقیقا همینم!!! اصن خیلی چیزا نوشته بود...من عاشق این مدلی تستای شخصیتم...هرموقع هم تستی بوده که حالا انجام دادم هم دقیقا با علایقم جور بوده و هم واقعا شخصیت واقعیمو همونطور که فکرمیکردم بیان کرده بود!و این رنگ زرد هم دقیقا همینه و این ینی اصلا من! نمیدونم برای تشخیص هاله باید چه توانایی داشته باشید ولی شما میتون در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلام حال و احوالتون خوبه؟ منم بد نیستم.... چند روزی میشه که ننوشتم گفتم یهو کل اتفاقات رو اینجا باهم بنویسم... جمعه آزمون داشتم...از شنبه هفته پیش تا پنج شنبه یه برنامه عالی ریخته بودم و میخواستم بهش عمل کنم تا همونطوری که به خانواده قول داده بودم اول بشم!ولی افسوس که حتی به یک کلمه از برنامه هفتگیم هم دقت ننمودم و عمل نکردم!!!! روز چهارشنبه از مدرسه که اومدم به خودم گفتم دیگه امروز و فردا رو بشین بخون حداقل....چهارشنبه گذشت و من هیچی نخوندم ینی خوندما ولی کم خوندم خیلی کم...پنج شنبه صب که بیدار شدم اصلا حالم خوب نبود جاییم درد نمیکردا فقط از داخل حسه بدی داشتم نمیدونم چجوری بگم حالمو... میخواستم یه کلمه درسم بخونم مدام سرم گیج میگرفت و حالت تهوع داشتم! پنج شنبه گذشت و من زیاد به حالتام توجه نکردمو فقط دراز کشیده بودم وهمینطور بیحال پتورو هم کشیده بودم رو سرم وهمش میخوابیدم! جمعه شد و من پاشدم برم آزمون...سرجلسه یه صندلی که پایش لق بود از شانسم افتاد به من...وقتی تکون میخوردم این صندلیه هم یکم تکون میخورد بعدشم سرم انگار داشت گیج میرفت!!!!یعنی کلا مدام سر آزمون سرگیجه داشتم و فقط میخوا در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

امروز آزمون داشتیم...!!! چه آزمونی بود!همه از دم ر ی د ه..... حالا اینا هیچی...اولای آزمون ساکت بودیمو اینا...شایدم انقد هنگ کرده بودیم مغزمون دستور حرف زدن نمیداد!اولش هم با دینی شروع شده بود!فقطم 4 تا درس بود...(زیست،دینی،ریاضی،فیزیک) خلاصه گذشت و من خودم اول دینی رو زدم واینا...بد هم نبود...بعدشم ریاضی...حس کردم اصن ریاضی حل نکنم سنگین ترم...رفتم سراغ زیست...با خودم گفتم زیست که دیگه آسونه من همش زیستو بیستم وفلان و اینا حتما زیستو خوب میزنم!!!! و اما با آهی که از ته دل کشیدم از زدن تست های زیست هم دست کشیدم... و رفتم سراغ فیزیک...درسه مورد علاقه من!!!!!!!!!!!!!!!!!(البته شما باورنکنید...تقریبا از فیزیک متنفرم!) ولی فیزیکش بد نبود...قابل حل کردن بودش... بعد فیزیک رفتم سراغ ریاضی...تا جایی که شد حل کردم!(ینی در حد سه تاسوال!) من تو شانسی زدن سوالات یه تبحر خاصی دارم که از شانسم درستم درمیاد! ینی میشینم به سوال نگاه میکنم بدون هیچ فکری...بعد به 4 تا گزینه نگاه میکنم...انقدری نگاه میکنم تا یه گزینه منو به خودش جذب میکنه!!!ینی گزینه واقعا به صورت گویا میگه جواب درست منم...منو علامت بزن! در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلام ...امروز خیلی خوشحالم!!!! البته همراه با اسانس خستگی!!! و دلایلش هم به شرح زیر می باشد: امروز فیزیک داشتیم با دبیر مورد علاقه ی من!!!! کلی حال داد....انقد خندیدیم ...الان بگم واسه شما خنده دار نیست چون باس تو موقعیتش باشی تا بفهمی چی میگم خخخخ و اما زنگ دوم دبیر محترمه نیومد...البته فرقی هم به حال ما نداشت چون یه درس مزخرف بود!!! ولی داستان از اونجایی شروع میشه که ما یه هفته کلاسمون رو با یکی از کلاسای سالن بالا عوض کردیم و باید اونجا باشیم و حالا امروز دبیر نبود و لپ تاپ هم از ساعت قبل که فیزیک داشتیم تو کلاس مونده بود...!و بچه ها هم آهنگ گذاشته بودن!!! و قسمت قشنگ تر اونجاشه که همه رقصشون گرفته بود!!!!اصن یه وعضی(یه وضعی!)بودا... عاغا یکی از بچه ها رقص بلد نبود و بعد یکی دیگه میخواست بهش یاد بده!(حالا انگار رقصه خودش خیلی خوب بود!!!)خلاصه اون دوتا تمرین میکردن ینی میرقصیدن و ماهم دست میزدیم...بعد اونی که یاد میداد تقریبا لاغر بود و رقصش بهش میومد و اونی که درحال یادگرفتن بود چاق بود و وقتی اون حرکاتو میکرد خییییلی خنده دار میشد و موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکرد!!!!(الان پشت در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلام به همگی...خوبین خوشین خوش میگذره بدون ما؟!!! یه مدت خیلی کوتاهی که واسم خیلی طولانی گذشت نت نداشتم! خلاصه میخوام دوباره یه سه هفته نوشتی داشته باشم! تو این سه هفته اتفاق خاصی نیفتاد...جز امتحانای مزخرف و پشت سرهم!ولی خداروشکر خیلی هفته های خوبی بودن.... روزی که مدرسه جشن داشتیم،وقتی که دوباره برف اومد،روزی که دبیر ریاضی نیومد و ما شاد بودیم،روزایی که امتحانارو یکی یکی و پشت سرهم کنسل میکردیم،روزی که بعد از امتحان ریاضی سختمون ازمغزمون دود بلند میشد،روزی که 6 ساعت زیست خوندم!،شنبه ای که بخاطر برف تعطیل شد،شنبه ای که خودمو تعطیل کردم،دوشنبه ای که مدرسه نرفتم!!!!و درنهایت امروز که نت گرفتم... و فردا هم که آزمون دارم و بعد این پست باس بدرسم... راستی ولنتاین دوروز پیشتون هم تبریک...ولنتاین ما که بی کادو گذشت ولی اگه شما کادو گرفتید بد نیست با دوستان خود(ینی من!)تقسیم بنمایید! و یه چیزی دیگه هم اینکه دوشنبه تشریح قلب داشتیم که خب من غایب بودم!ولی عکسشو میزارم تا ببینید!این عکسه الان تصویر زمینه سیستممه!!!میدونید که من چقد به قلب علاقه مندم!(تا حالا صدبار قلبو تشریح کردیم!!!ولی خب ایندفع در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

امروز آزمون داشتم...بدک نبود... خداییش ایندفعه خونده بودم ولی نمیدونم چرا اینطوری شد... تو هرسوالی از روش حذف گزینه میرفتم بعد همیشه دوتاگزینه میموند...منه خنگ هم گزینه غلط رو انتخاب کردم...اه البته هنوز که نتیجش نیومده... فردا هم امتحان فیزیک دارم....آه خدایا...گفته تستای ضریب 3 کتاب تست رو بزنید...طبق حساب کتاب من میشه نزدیک 70 تا تست...تازه یه جزوه هم خریدیم...خیییییلی زیاده...به علاوه کتاب...که خیلی مزخرفه...به علاوه مسئله هایی که تو دفتر گفته... خدایا یاری برسون حداقل تا آخرشب حوصلم بکشه و همشو هم تموم کنم... الان خیلی خستم دوس دارم بعد این آزمون خسته کننده بگیرم بخوابم...دیشبم از استرس همش ازخواب میپریدم ولی نمیشه خوابید به شدت کمبود وقت دارم امیدوارم امروز بتونم خودمو کنترل کنم که پای نت نیام!!!!(البته باس نتجیه آزمونو ساعت 7 تو سایت ببینم!) خب دیگه برم که کتاب تستای روی هم انباشته شده رو میزم به علاوه اون جزوه ی ضخیم و خوشکل و اون کتاب عزیزم دارن بهم چشمک میزنن!!!!!!!!!!!! خدافظی... __________________________ وای الان ساعت 7 و من خیلی خوشحالم.... با اینکه از ساعت 2:30 دارم فیز در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلام...صبح همگی بخیر... ساعت 6:45 صبح! اینجا ایران است...!صدای من را از اتاقم میشنوید! و شهر من سفید پوش شده از برف!!!!و همچنان درحال بارش برف! عاغا من هرموقع میام مثه آدم بشینم درس بوخونم یه چیزی میشه کلا مدرسه تعطیل میشه و یا هرچیزی دیگه! مثلا یه بار اومدم مثه آدم زیست خوندم فرداش حالم بد شد،اصن افتضاح،نشد برم مدرسه!!!! دوبار دیگه هم که مثه چی شیمی و ریاضی خونده بودم اون دوروز هم تعطیل شد! دیشبم مثه خر اومدم فیزیک خوندم(پست قبلیمو بخونید میفهمید چقد خر زدم!) ولی خب امروز برف اومد که نشد برم مدرسه!ینی واقعا چرا؟!الان ینی دوباره من باس برای امتحانم دوباره بشینم بوخونم!!!! الان نصف بچه ها میخواستم برن و نصف نمیخواستن برن!چون خبری مبنی بر تعطیلی اعلام نشده! منم فکرکردم تو این برف سنگین مدرسه نرم خیلی بهتره!!!! آه...تو اوج خواب بودم بیدارشدم که ببینم بقیه مدرسه میرن یا نه!دیگه خوابم پرید..چیکارکنم الان دیگه به نظرتون!خوابم نمیاد!!!! کاشکی امروز امتحان فیزیک رو میدادیم خلاصه میشدیم...هی خدا... راستی شماها چقد سایتون سنگین شده!سالی یه بار هم نظر نمیدین!این اصن خوب نیستا!یکم خجالت بکشید!!! : در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلام چطورین خوبین؟! امروز روز بدی نیستش ولی خیلی خسته کننده بود...اتفاقای خوبی هم افتاد ولی حسش نیست بتایپم... داشتم موقع برگشتن به خونه باخودم فکرمیکردم که هرچی بیشتر میگذره و هرچی سنم بیشتر میشه و بزرگتر میشم تازه میفهمم اصن هدف زندگیم چیه...عقایدم چیه...اصن به چه چیزایی علاقه دارم...شخصیتم چه ریختیه...ازچی بدم میاد چی رو دوس دارم..از دنیا چی میخوام و.... وقتی برمیگردم عقب و به گذشته ی زندگیم نگاه میکنم میفهمم چقدر عقایدم طرز فکرم هدفام چقد همه چیز عوض شده...چقد همه چیز واسم متفاوت شده وهمه چیز تغییر کرده... ازاین تغییرات نارحت نیستم...نه...اصلا...فقط بعضی وقتا آدم حس میکنه حتی خودشم گم کرده... آدم بعضی وقتا انقد خودشو افکارشو عقایدشو همه چیزشو گم میکنه وفراموش میکنه که شاید مثلا بعد یکی دو سال به خودش بیاد بگه یادش بخیر یه سال پیش هدفم از زندگیم این بود و الان این شده... خیلی آرزو ها دارم خیلی هدفا دارم خیلی چیزارو ازدنیا میخوام ازخیلی چیزا بدم میاد و میخوام نابود شن ولی نمیدونم...گیج شدم خیلی گیج...ای کاش میتونستم همه چیز رو خیلی ساده به دست بیارم... ای کاش میتونستم به همه اون چیزا در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

سلاااامی به گرمی آفتاب و سوز هوای امروز!!!! خدایا شکرت بخاطر این روزای خوب و شادی که دارم...با سپاس بی کران خداجون... چخبرا بچه ها خوبین؟؟! عاغا میخوام یه متن طنز بنویسم بعد میخوام هرکدوم ازشماها حالا یه جمله یا یه خاطره یا چمیدونم حالتون رو درباره این موضوع هایی که میگم بیان کنید... یکی خواب تو روز های تعطیل...یا مثلا شب امتحان و اینا... فقط یه جمله لطفا...تو پست پایینی فقط یه جمله دراین باره این موضوعات نظر بدید!!! با سپاس بی کران دوستان عزیزم... _____ بروبچ ادامه مطلب یه آهنگ گذاشتم که خیلی قدیمیه!!! امروز تو ماشین موقع برگشت از مدرسه داشتیم با بچه ها گوش میکردیم بسی روحمون شاد شد...شمام برید به یاد قدیما متنشو بخونید روحتون شادشه! به من که خیلی انرژی داد شمارو نمیدونم!!!! : ) در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 14:08

صفحه بندی